سرزمين آرزوها هر لحظه آماده تبادل لينک با شماست.
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
عکس هفته به کلی حذف شد! و نظر سنجی هم حذف شب بهدلیل برخی مشکلات به وجود آمده (شخصی) در عوض قسمتهای مختلف داستان فرناز جوقولی و بهرام (اش) رو گذاشتم! موزیک به صورت پنهانی پخش میشه. اگر آزارتون میده کافیه روی بخش نظرات کلیک کنید! و کلی تغییرات دیگه که خودتون ملاحظه میفرمایید! D:
---------------------------------------
دوستان من این همه زحمت می کشم برای شما اگه یه نظر بدین بد نمیشه :(
ویژه ...![]()
داستان های من![]()
مجلس شورای شکلک ها![]()
داستان کوتاه![]()
مغز انسان![]()
Jinne ... جن![]()
Hot Funy![]()
دنیای زیبای زیر آب![]()
Top Wallpaper![]()
گوناگون![]()
نامه یک دختر تهرونی![]()
سهمیه بندی بنزین![]()
Shrek واقعا کيه ؟![]()
نمایشگاه کلاه![]()
سرگرمی![]()
فیزیک![]()
تست![]()
فوتبال بانوان![]()
... فال ...![]()
پهلوی به روایت پول![]()
آسیا در برابر اروپا![]()
درد دلهای یک گربه![]()
سوال های ما ایرانی ها![]()
غارنشینی در قرن21![]()
حقيقتي کوچک![]()
عجب صبری خدا دارد !![]()
پیام بازرگانی !!!![]()
پدر ، مهربانترین ...![]()
علی سنتوری ...![]()
راه های مخ زنی![]()
چهارشنبه سوری![]()
مصاحبه![]()
انشاء !!!![]()
کنترل عصبانیت![]()
9 درس مهم زندگی![]()
تولد دوباره ...![]()
درس چهارم :
من خيلي خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…
فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…
يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !
سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…
وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!
ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

[+]
آرزوي فرناز در 6:43