تبليغاتX
سرزمین آرزوها - قاتل پنهان
Darren Shan
داستان های من
منوي کاربري

پيغام فرناز : به تو دوست عزيزم سلام عرض مي كنم . اميدوارم در سرزمين آرزوها دقايقي خوبي را سپري كني . اگر براي مدتي مي خواي سرگرم باشي اينجا جاي خوبيه خواهشمندم كه تا آخر سرزمين آرزوها رو مشاهده کن و براي شادي دل فرناز هم که شده يه نظر بده!!!

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS       ..............................

دوستان
آرزوهاي بـرتـر
آرشيو
جســتجـو

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

قاتل پنهان

سلام !

این یکی یکم طولانی شد... اما بد نیست. (خودم نگم کی بگه؟) در ضمن بدون ویرایش هستش و ممکن پر از غلط و اشتباه باشه. اما به زودی اصلاح میشه !!

هرچند که از این کار بدم میاد (تبلیغ) اما ناچار شدم. منتظر نظرهاتون هستم

 

قاتل پنهان


1979 . استکهلم :
اتاق تاریک بود و مت تنها. احساس سرمایی عجیب می کرد ... هوا نباید آنقدر سرد می بود. اوایل ماه آگوست گرمترین روزهای این شهر است! پنجرا باز بود و نسیمی می وزید. مت خود را در بیابانی سرد، تنها می دید ... از چیزی می گریخت ... !
مت هشت سال می شد که در استکهلم زندگی می کرد. از زمانی که از خانواده اش جدا شد و برای تحصیل به سوئد آمد، از آنها خبری نداشت. خودش هم اینگونه ترجیح می داد !
او هراسان روی تختش نشسته بود و عرق سردی روی پیشانی او. به اطراف نگاه می کرد و دستانش می لرزید. خواب بدی دیده بود. بلند شد، سمت یخچال رفت و یک لیوان آب نوشد. احساس بهتری پیدا کرد و به تختش برگشت. دراز کشید و لبخندی زد. به گذشته فکر می کرد ...
فکر کردن به گذشته و افتخارات پوچش همیشه از بهترین سرگرمی های او بود !!
فردای آن روز با یکی دیگر از دخترهای بیچاره ای که گول حرف ها و خوش زبانی های مت را خورده بود در رستوران خیابان پشتی قرار ملاقات داشت.
اولین روز ورودش را به استکهلم به یاد آورد. از جلو رستوران رد شد و روزهای با شکوهی در این رستوران با دخترهای متفاوتی را برای خود به تصویر کشید. اما چیزی او را می رنجاند. حس غریبی بود که او آن را درک نمی کرد.
مت اخلاقی عجیب و غیر قابل پیش بینی داشت. تنها زندگی می کرد. مت از بچگی شیطان صفت و نا آرام بوده است... حتی در دورانی که بچه ها عاشق حیوانات هستند او گردن گربه ها را میشکست و گنجشک ها را در آتش می انداخت! در مهد همیشه وسایل کیف بچه های دیگر را باهم عوض می کرد و دعواهای جنجالی راه می انداخت و از تماشای آنها لذت می برد ...
دختری که با او قرار ملاقات گذاشته بود یک دختر خارجی بود که او هم برای تحصیل به آنجا آمده بود ...
مت همچنان در رویاها و افکار شیرینش به خواب رفت. فردا صبح، زودتر از همیشه بیدار شد. حمام کرد و آماده رفتن شد.
روبه روی در رستوران
"بوی غذا آدم را مست می کند" مت همیشه این جمله را قبل از ورود به رستوران می گفت.
مت داخل شد. سر میز نشست و منتظر ورود دختر جوان ماند. دخترک وارد شد، نگاهی به اطراف انداخت و دنبال مت گشت. مت ایستاد و او را صدا زد. دخترک وقتی او را یافت لبخندی زد و سمت او رفت.
مت : "سلام. از دیدن شما خوشحالم . شما یک دختر ایده آل هستید که من عاشق او شده ام. لطفا قلب من را به عنوان هدیه بپذیرید."
چشمکی زد و اطراف را بررسی کرد. دخترک از ذات شیطانی مت با خبر شد !!
آرام زمزمه کرد: "قلبت را قبول می کنم. اما نه تنها احساسش را ، خودش را هم می خواهم."
لهن دخترک آنقدر وحشیانه بود که متیو تعجب کرد.
دخترک لاغر اندام و ریزنقش بود. اندام فوق العاده زیبایی داشت. چشمان درشت و بینی و دهان کوچکش زیبایی خاصی به صورت او بخشیده بود. موهای مشکی و قشنگی داشت که آنها را روی شانه اش ریخته و گل سر کوچک آبی رنگی به آن بسته بود، که با پیراهن و کفش آبی اش ست شده بود. واقعا مانند یک عروسک ، زیبا و دوست داشتنی بود.
مت دستانش را به سمت دخترک برد. مثل اینکه چیزی به او هدیه می داد : "همه ی دنیای من برای تو عروسک ..."
مت این جملات را خوب ادا می کرد. او استاد زبان ریختن بود. اما دخترک هم فهمیده بود که همه ی این حرف ها تنها محض هدفی پوچ زده می شدند و هیچ یک حقیقی نبودند !
گارسون غذاها را آرود. سر میز چیند و با لهجه کره ای-اش گفت: " مت بازهم دیوانه شدی؟ چرا دو غذا سفارش دادی؟ یکی کم است؟"
مت یکی از ابروهایش را بالا انداخت ، گردنش را گج کرد! اول نگاهی به دخترک _که موذیانه لبخند می زد_ و بعد نگاهی به گارسون جوان انداخت. بعد با تعجب گفت: "خب ما دو نفریم و دو غذا نیاز داریم!"
گارسون با خنده پشت مت زد و به حالت تمسخر آمیزی گفت: "مت دیوانه ..." و از آنها دور شد.
مت رو به دخترک ادامه داد: "منظورش را متوجه نشدم!"
دخترک لبخندش محو شد و گفت: "هیچ وقت نخواهی فهمید"
مت کم کم از او ترسید و احساس کرد او ، دختر ساده و احمقی که تصور می کرد نیست. سعی می کرد خوب او را زیر نظر بگیرد و رفتارش را ارزیابی کند. مت آنقدر با دخترهای مختلف رفت و آمد داشته بود که در جلسه اول بتواند دختری را بشناسد.
غیر ممکن است! مت نمی توانست او را دسته بندی کند. او واقعا خاص و عجیب بود ...
دخترک چشمانش را بست، دستانش را مشت کرد، اخم هایش را درهم کشید و گفت: "وقتش نزدیک است. شیطان می آید..."
مت جا خورد و بالاخره به حرف آمد: "این رفتار عجیب کافیه. ما برای یک دیدار دوستانه اینجاییم."
دخترک جیغ وحشتناکی کشید. مت سعی کرد او را ساکت کند. به اطراف نگاهی انداخت تا عکس العمل دیگران را ببیند. اما ... اما دیگران همچنان خونسرد مشغول حرف زدن و غذا خوردن بودند. مت احساس بدی داشت...
ناگهان چشم هایش لغزید و خارج از اراده ی او روی ظرف غذا قفل شد.
جیغ دخترک همچنان ادامه داشت!
میز شروع به لرزیدن کرد. لیوان ها از روی میز زمین افتادند. تک شمع روشن روی میز ناگهان خاموش شد. برق رستوران قطع و وصل می شد. بعد از این ماجرا توجه مردم به مت جلب شد.
دهان متیو کف کرد. در چشم هایش تنها سفیدی باقی ماند و از بینی و گوش هایش خون جاری شد.
جیغ دخترک قطع شد!
دستی از میان غذای مت بیرون آمد و یکراست سمت قلب او رفت. قلبش را بیرون کشید. مردم از جا بلند شدند. فریاد می کشیدند و هراسان به این طرف آن طرف می دویدند. گارسون سمت متیو رفت تا کمکش کند. دخترک جلو او را گرفت. گارسون اصرار داشت که به کمک متیو برود_متوجه نبود که نیرویی مانع اوست_ دخترک سر گارسون را با دو دست چسبید و به دیوار کوبید. مغزش را بیرون کشید و سمت مردم پرتاب کرد. دستانش را با کلاه گارسون پاک کرد و به صندلی اش، سر میز برگشت.
قلب متیو در آن دست همچنان می تپید.
استخوان قفسه سینه، رگ ها، گوشت و پوست تکه تکه شده ی مت به وضوح مشخص بود. تکه های گوشت و پوست به قلب مت چسبیده و رگ های اصلی سیاهرگ و سرخرگ هنوز به قلب اتصال داشت.
دست ناپدید شد و قلب روی بشقاب باقی ماند. دخترک فقط لبخند می زد و از تماشا لذت می برد... دیگر صدای فریاد مردم شنیده نمیشد. همه فقط اشک میریختند و در فکر راهی برای فرار بودند. اما درهای رستوران قفل و شیشه های ضد گلوله، خروج را غیر ممکن ساخته بود !
دخترک چاقویی برداشت و دو رگ متصل را قطع کرد. خون فواره زد ...
دخترک قلب را در دست گرفت و آرام گفت: "بالاخره این قلب برای یک نفر شد. برای من ..."
همچنان که میخندید، رستوران را ترک کرد.
و دیگر هیچ کس او را ندید ...............
در تحقیقات پلیس و بازجویی از حاضرین هم، هیچ نشانه ای از قاتل نبود.
30 سال بعد، سپتامبر 2009 ، استکهلم :
پرونده هنوز هم در دست بررسی است. گاهی باز هم از این قبیل اتفاقات در استکهلم رخ می دهد. نکته جالب توجه پرونده این است که:مقتول همیشه پسران جوان هستند، اما هیچ کس قاتل را ندیده است!!!

[+] آرزوي فرناز در 15:55

مطالب پيشين